تبليغاتX
نسل سوخته

نسل سوخته

نوشته ها و دردل های خودمانی

مجنونم در حسرت آن عاشق

در حسرت يه لقمه خواب دارم از دنيا ميرم كاش يكي پيدا مي شد  چند

 دقيقه سرم و رو شونش مي ذاشت تا براي چند لحظه احساس پوچي رو

 از دست بدم و باور كنم كه هستم... و مي تونم باشم ...كه باور كنم

ميشه باور كرد... ميشه حق و پيدا گرفت ...

 

مجنونم در حسرت آن عاشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

اجازه

 

               بگزار كه بر شاخه اين صبح دل انگيز

 

                                               بنشينيم و از عشق كتابي بنويسيم

 

              آنگاه به صد شوق چو مرغان سبكبال

 

                                               شعري از براي دل تنها بنويسيم

 

              بگزار كه سرمست و غزل خوان

 

                                بر گونه ضربت خورده نوازش بنويسيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

گره گم

 

با هر كه سخن گفتم در خود گره اي گم بود

 

چون كرم شبان تابان مي تابي و مي تابم

 

بر هر كه نظر كردم گريانو پريشان بود

 

چون ابر سبك باران مي باري و مي بارم

 

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم

 

اين عقده ديرين را مي داني و مي دانم

 

بر مرثيه ام بنگر نقش رخ خود بيني

 

اين قصه غمگين را مي خواني و مي خوانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

پاسخ بدين ديگه

سلام به گلهاي خوش بو .

ميشه به سئوال قسمت شما مي دونيد پاسخ بدين مي خوام نظر همتونو بدونم ممنون ميشم.؟!...

قربون همتون.پيروز باشين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/11ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

زمان

من آن پرنده خيسم كه از زمين شده سير     

پا به پاي زمان شده فرسوده و پير 

از ابرو مه و باران شده دلگير

دست و پاي مانده در قل و زنجير

مي خورد رعد و برق بر گردنم همچو شمشير

غم و حسرت كرده مرا زمين گير

مانده ام در دل زمان بي كس و اسير

اشك دلتنگي و دوري هردم از چشمم سرازير

بيا قبل از آنكه بسيار شود دير

غم دوري ز تو شده است دست و پاگير  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/11ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

تقديم به دوستان خوبم سياوش و آرتين

دوستاي خوبم از لطفتون ممنون براتون آرزوي موفقيت مي كنم.سربلند و پيروز باشيد.شاد باشيد.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

از دوستان

 میزنم فریاد بر دل دیوانه ام

که آلودی چرا خود را به عشق؟

 

میزنم مشتی به روی دیده ام

 

این چنین گریان فقط در راه عشق؟

 

می گذارم دست خود بر روی لب

 

تا به کی ناله،سخن گفتن ز عشق؟

 

 قلم را میفشارم تا که شاید بشکند

 

خسته شدم از بس نوشتم نام عشق!

 

 دیگر بریدم از عشق و از دلبستگی

 

روز و شب تنها فقط در فکر عشق!

 

 ولی آخر نمی یابم جوابی از کرده ام

 

از همه شکوه،گلایه،نالیدن ز عشق

 

 این دل دیوانه و این دیده ی گریان من

 

تا همیشه،می روند همراه عشق

 

 

تا همیشه،تا ابد،حتی بعدِ مرگ

 

می سرایم،می نویسم،مست میگردم ز عشق!

 

 ای دل دیوانه و شوریده و شیدای من

 

مرگ تو حتمی ست بی یاد عشق

 

 پس تا سحر،تا اوج مستی،تا ابد

 

فقط عشق و فقط عشق و فقط عشق!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

اي كاش مردم

من زخميم بر زخم من مرهم گزاريد                   پاي قساوت بر دلم نم نم گزاريد

يك دفعه ناجور است شور سينه ام را                   از هم بپاشيد و مرا بي غم گزاريد

وقتي كه ياس بي گناهي متهم شد                         چشم حقيقت را چرا بر هم گزاريد

وقت رحيلم مردمان اين شرم باشد                از شرم بر پيشانيم شبنم گذاريد

غمهاي من را از دلم هرگز نگيريد                       بر توشه ام عشق وعطش با هم گذاريد

بي كس نميميرم اگر بر دستهايم                     هنگام رفتن شاخه اي مريم گذاريد

بر روي لبها و گلوي خشك غيرت گذاريد         خوب است اگر يك جرعه از زم زم گذاريد

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

جدائي قانونه مگه نه ؟‌!...

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

شما مي دونيد؟!...

خدايا نمي دونم چرا اول هر آشنائي

 

 عشقه اما آخر هر عشق جدائي ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

دوستاي گل

 

سلام به دوستاي خوبم .دوستاي گل بعضي از شعرهاي اين وبلاگ از سروده هاي خودمه لطفا براشون نظر انتقاد آميز بدين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

نگاه معصومانه

در شبهاي من پس از تو ماهي نخواهد بود

دنيا را زغم دلم آگاهي نخواهد بود

نگاه معصومت از نظر پنهان نخواهد بود

در ابر چشمانم دگر باران نخواهد بود

بي تو ديگر در سينه نفسي نخواهد بود

دنيا برايم جز قفسي نخواهد بود

بي تو ديگر در باغچه ها ياسي نخواهد بود

در دل غمگين من احساسي نخواهد بود

بي تو ديگر كسي با قلبم هم صدا نخواهد بود

با كوچه هاي تنهائيم كسي آشنا نخواهد بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  |