تبليغاتX
نسل سوخته

نسل سوخته

نوشته ها و دردل های خودمانی

قرعه عشق (برای تو که رفتی)

روزگاری قرعه عشق به نامم بود 

 لحظه لحظه های زندگی به کامم بود

روزگاری بودن با تو حلالم بود

 پیکار با هجرانت روزگارم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط دل سوخته  | 

از دوستان رسیده

به ندای دلت گوش کن که بهترین راه کامیابی است.در زندگی ناگزیر از انتخابهائی هستیم که آسان نیستند.از آن هراسانیم که هر تصمیم ما آزرده کند کسی را که دوست داریم.در چنین لحظه ای است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت . به همان ندائی گوش کن که به درستی آن را باور درای و استوار از آن دفاع کن .آری اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست.

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/11ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

پرنده مهاجر

ای پرنده مهاجر

ای پر از شهوت رفتن

فاصله قد یه دنیاس

 بین دنیای تو با من

تو رفیق شاپرکها

من تو فکر گلمونم

تو پی عطر گل سرخ

من حریص بوی نورم

دنیای تو بی نهایت

همه جاش مهمونیه نور

دنیای من یه کف دست

روی سقف سرد یک کوه

 

من دارم تو آدمکها میمیرم

تو برام از پریا قصه میگی

من توی پیله وحشت می پوسم

برام از خنده چرا قصه میگی

کوچه پس کوچه خاکی

درو دیوار شکسته

آدمای روستائی

با پاهای پینه بسته

پیش تو یه عکس تازس

واسه آلبوم قدیمی

یا شنیدن یه قصص

از یه عاشق قدیمی

برای من زندگی اینه

پر وسوسه پر غم

یا مثل نفس کشیدن

پر لذت دمادم

ای پرنده مهاجر

ای همه شوق پریدن

خستگی تو کوله بار

روی رخوت تن من

مثل یک پلنگ زخمی

پر وحشته نگاهم

میمیرم اما هنوزم

دنبال یه جون پناهم

نباید مثل یه سایه

زیر پاها زنده باشیم

مثل چتر خورشید باید

روی برج دنیا باشیم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/11ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

اونی که رفته دیگه برنمیگرده

چشم من بیا منو یاری بکن                    گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد                    کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد                 تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا                               با تموم ابرای آسمونا

کاشکی می داد همه رو به چشم من                  تا چشام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد                 تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه گذشته های خوب من خیلی زود                   مثل یه خواب تموم شدن

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا باید سرو زانو بزارم                                 تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکی مثل من غم نداره                            مثل من غربت و ماتم نداره

حالا گریه دوای دردمه                                    چرا چشمم اشکشو کم میاره

خورشید روشنیامو دزدیدن                            زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه                                 فرصت موندنم خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد                     تا قیامت دل من گریه می خواد

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه                       زخم خنجرش می مونه تو سینه

لب بسته سینه غرقه به خون                                قصه موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد                      تا قیامت دل من گریه می خواد

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/11ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

خدایا؟!.......

امشب دلم داره می ترکه.نمی دونید چقدر سخته آدم یه شب بخواب صبح پاشه ببینه اونی که می خواستی دیگه نمی خوادت وسخت تر از همه اینه که هر شب با این کابوس بخوابی و هروز با این وحشت از خواب بیدار شی.به خدا درد داره که آدم تمومه لحظه هاشو تو دردو ماتم بگذرونه.بابا مگه یه آدم چقدر  ظرفیت داره به خدا کم آوردم دیگه دارم منفجر میشم ای خدا چقدر دیگه می خوای امتحانم کنی به خودت قسم من رد نهائیم پس امتحان و بزار کنار دیگه بسه تا قیامت می خوای آزمایشم کنی فایده نداره تو که جواب تموم امتحانامو می دونی تو که از همه چیز نگفته خبر داری پس بی خیال شو جون عزیزات بی خیال شو تمومش کن خسته شدم.

از اینکه شب سرم و رو بالش بزارم دعا کنم که صبح فردام بهتر از دیروزم باشه و بهتر از امروزم اما صبح پاشم ببینم هیچ فرقی با دیروزم نکرده همش مثل همه هیچ وقتم تغئیر نمی کنه هر چی سعی می کنی بازم چیزی عوض نمیشه اتفاق تازه ای نمی افته .خسته شدم از بس انتظار روز قشنگ و شب دلچسب و کشیدم نخواستیم دل خوشی مال آدمات به ما نیومده بزار تنها باشیم همونطوری که تنها به دنیام آوردی بزار تنهام زندگی کنم تنهام بمیرم.نشد یه روز صبح از خواب بلند شم تو آئینه نگاه کنم موهامو شونه کنم یه گل سرخ روشون بزارم لباس قشنگ با رنگ روشن بپوشم حجابمو سرم کنم کفشامو بپوشم و آروم آروم پا بزارم تو جاده محبت از کنار هر آدمی که رد شدم با عشق بگه سلام  چه خبر بعدم به تمام دنیای قشگ سرک بکشم و با تمام وجود عشق  و حس کنم اما نشد که بشه همیشه به جای داشتن یه دوست یه همدم با تنهائی سر کردم .همیشه وقتی قصد گریه داشتم سرم و رو زانوم گذاشتم یا رو دیوار هیچ وقت کسی نبود که اشکمو رو شونش بریزم اونم با دستای پر از محبت رو سرم دست نوازش بکشه .هیچ وقت کسی نبود که بگه دوست داشتن یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟  محبت کجاست؟ وفا کجای این زنجیره قرار داره؟هیچ کس نبود که بگه تو چی هستی؟برای چی به وجود اومدی؟برای چی زنده ای؟ برای چی میمیری؟بعد از مردن کجا میری؟هیچ وقت کسی چیزی بهم نداد که بعدشم بگه مال خودت .هر چیزیم که داشتم ازم گرفتن گفتن مال همه!...نمی دونم برای چی زنده ام؟ به چه امیدی نفس میکشم ؟منتظر کی نشستم؟نمی دونم چه کسی قراره بهم مرحمت کنه؟خسته شدم از ترحم آدمای خاکی احساس میکنم از این آدما نیستم هر چی خوبی میکنم بدی میبینم. بدم نمی کنم بد میبینم؟!....خسته شدم از این زنجیره که با هیچ چیزی از هم باز نمیشه کاش این زنجیره محبت بود کاش؟!....خدایا بدادم برس قبل از اینکه فنا شم!.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

دانسته های دل

من می دانم که دیگر صبح نخواهد شدو پرنده ها دیگر پرواز نخواهند کرد و تمام غمها در دل خواهند ماند من می دانم دیگر قاصدکها حرفی نخواهند داشت دیگر راهها هر روز در انتظار تو خواهند ماند من می دانم درختها دیگر سبز نخواهند شد دیگر تمام سیبها به زمین خواهند افتاد و ماه دیگر روشنائی نخواهد داد من می دانم که خورشید دیگر گرمائی نخواهد داد و چشمه ها دیگر زلال نخواهند بود بال پروازی دیگر وجود نخواهد داشت و رنگین کمانی در نخواهد آمد.

 من می دانم دیگر کسی شعرهای مرا نخواهد خواند و من در غم بی پناهی خواهم ماند و طوفانی از دردها مرا در خود گم خواهد کرد و همچون شن های ریز هر ذره ام به یک سو خواهد رفت من می دانم که دیگر نشانی نه از من و نه از احساس من و نه از دردهایم باقی نخواهد ماند و من نیز مثل تمام خاطرات خاطره ای تلخ می شوم و بر جای می مانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

پنجره

پنجره شاید فرصتی است برای شکستن دیوار یا فرصتی برای دیدن خوبیها و شاید هم نقابی باشد بر چهره نکبت انتظار و شاید تجدید خاطره .شاید هم نمائی از لبخند باشد نمی دانم؟!...چه کسی می داند که پنجره برای چیست؟!....

شاید رخصتی باشد برای خود نمائی خورشید یا نشان دادن حسرت قطره های باران .وشاید برای شکوه و عظمت خدا باشد.

نمی دانم ؟!....

نمی دانم؟!...

شاید پنجره برای دیدن انتهای آرامش است و شاید فرصتی برای در آغوش کشیدن آسمان و یا به یاد آوردن حسرت پرواز و غرور پرنده بودن آری همین است.... ....گسترده موجود در مغز یک ناتوان .

پنجره فرصتی است برای انتظار پرنده ای در قفس که آرزوی پرواز را در سر می پروراند ولی بالی ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  | 

لحظه دیدار

ای خدایا!

شب پر از غم تکرار و من هنوز گریه می کنم کجاست لحظه دیدار؟

نشسته رو تن کوچه سایه کبود آسمونی بی ستاره .چقدر تو دور از منی ماه من!....

من از این فاصله ها بیزارم

خسته ام از تنهائی!...

من در سکوت عمیق شب پس از بارش باران با آه و گریه و حسرت تو را دوباره شنیدم!.....

تو نبودی که ببینی غروب بی کسیم را وشب تنهاویم را چه کسی پر کرد.

آری نمی دانی که همدمم دلی شکسته و غمگین بود و اشکی که در خفا می ریختم دلم بدجوری هوای- هوای تازه رو کرده هوای تو -تو سرم پیچیده.بگو کجای این دنیای خاکی پنهانی؟!.....

بگو که دست کدام ستاره رو به لبهای عطشناکت می رسونی؟!....

و بوسه ای داغ روشون می زاری .ماه من نشونی بده تا از این دنیای تاریک

 بیرون بیام .نزار دور از تو باشم.خدایا! کجاست لحظه دیدار؟!.....کجاست؟!.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط دل سوخته  |